تبليغاتX
فانوس دز

تحلیلی بر زمینه های یک انحراف

توضیح: آنان که با مهارت ها و ارتباطات درخشانِ خود سعی دارند آثار نوشته های «ح. پ» و «م.ب» را از دسترس عموم خارج کنند، با حذف و یا تغییر هر یک از کلمات و موضوعات، برگی دیگر بر اشتباهاتشان می افزایند. زیرا تک تک کلمات و صفحات، نزد افرادی که در حال رصدِ لحظه به لحظه آنهایند محفوظ است و حذف و تغییر از سوی این افراد دقیقاً به معنای اعتراف به خلاف بودنِ نوشته ها و تلاش در زدودنِ خطاهاست. عادی تر این است که دست نوشته های بقایی دستکاری نشود.

تکنیکِ خارج کردنِ یادداشتِ «برای خدا»ی «ح.پ» از حافظه گوگل و از دسترسِ همگان در فضای اینترنت، برای آنان که باید بدانند، روشی کاملاً شناخته شده است.

آقایانِ حذف کننده! بهتر است مراقب کردار خود باشید و به قول قدیمی ها  «بی حرکت! وگرنه دستها بالا».

و اما:

مهران بقایی که سال ها در شِبه انجمنش باد می کاشت اینک - که هنگام دروی توفان رسیده – برای رهایی از دست توفان، دست و پای بیهوده می زند. شاهدِ این مدعا نیز، دفاعیه ی !!! عجیبِ او در کامنتینگ سایت دز اِن اِن است (البته اگر کامنت متعلق به خودش باشد) که نوشته:  

«کاری که این شخص در وبلاگش انجام داده هیچ ربطی به من و انجمن قصه دزفول ندارد (......) خدا را گواه می گیرم که بسیار سعی کردم تاثیر مثبتی در دیدگاهایش داشته باشم (به سهم خودم) اما نتوانستم (...........).

بسیارخوب ...

هیچکس هم ادعا نکرده که نویسنده مطلب تهوع آور «برای خدا» مهران بقایی است.

اما سوال اینجاست که اولا: آیا واقعا مهملات درج شده در وبلاگ پتک «هیچ ربطی» به آنچه که بقایی در انجمنش به خورد سایرین می دهد ندارد؟ و ثانیا: برعکس، بقایی همواره تلاش کرده «تاثیر مثبتی» بر «ح.پ» بگذارد؟

بد نیست ببینیم مهران چگونه سعی می کرده تاثیراتی مثبت!!! بر دیدگاهِ «ح.پ» -که از اینجا به بعد او را پتکی یا همان عبدالکورش می نامم- بگذارد؟ برای این بررسی بهترین شاهد، نوشته های خودِ پتکی است که صحت و سقمِ مدعیاتِ بقایی و میزان تاثیرِ او بر پتکی را به ما نشان دهد:

نکته: برای تلخیص و ویرایش متن پتکی، علائمی لحاظ شده به این ترتیب:

علامتِ (...........) : برای حذف جملات و خلاصه سازی متن

علامتِ ««««   »»»» برای تاکید بر مفاهیم.

عبدالکورش در بهار سال 1390 در وبلاگ شومِ خودش در پستی با عنوان «سمفونی زندگان» چنین می نگارد:

سمفونی زندگان

ديروز طبق روال هر هفته، جلسه انجمن قصه بود. (...........) عصرهاي جمعه به بهانه حضور در انجمن قصه،‌ جمع شدن دور هم و شنيدن قصه اي نو، (...........) .

اين جلسه قرار بود كه تماسي تلفني داشته باشيم با نويسنده بزرگ و معروف "عباس معروفي". (...........)

همهمه ها كه نشست و افراد كه سر جاي خود مستقر شدند «««« رئيس بزرگ جناب بقايي (بقاء الله عمره!) »»»» ميكروفون به دست و با همان آرامش هميشگي لم داد روي صندلي و (...........) شماره جناب معروفي را با گوشي بي سيم اش شماره گيري كرد.

از آنطرفِ خط يك نفر انگار پاسخش داد. «««« جناب بقايي »»»» سلامي كرد و با حركت دست اشاره اي كرد به مسؤول فني ضبط و پخش صدا  (...........). جوانك با اشاره بقايي سريع از جا برخاست و گوشي قرمز تلفن رنگي را از آنطرف برداشت و جلوي ميكروفن گرفت و صداي عباس معروفي در سالن طنين انداز شد. در حركتي زيبا جناب بقايي گوشي بي سيمي كه در دستش بود را سر و  ته كرد و دهني گوشي را همچون بي سيمي جلوي «««« دهان مباركش گرفت. »»»»  بدين ترتيب از دهني گوشي با جناب معروفي صحبت مي كرد و از بلندگوی جلوي جوانك مو قشنگ، صداي آقاي معروفي را مي شنيديم كه پاسخ مي داد!

پس از كسب احوالات از آقاي معروفي (...........) و ابراز خرسندي از اينكه اين فرصت ناب دست داده تا با ايشان كه در آلمان بودند صحبتي داشته باشيم «««« جناب بقايي»»»» از حاضران در جلسه خواست كه هر كس سؤالي از اين نويسنده بزرگ خارج نشين دارد بپرسد. در اين لحظه وجود من پر شد از غصه؛  (...........) چه مي توانستم از نويسنده اين داستان بپرسم  (...........)

القصه، من با حسرت به گوشي تلفن بي سيمي مي نگريستم كه دست به دست مي گشت و پشتش عباس معروفي نشسته بود. «««« چقدر نزديك شده بودم به او »»»»  . وقتي آقاي (...........) كه بغل دستم نشسته بود گوشي را گرفت تا از معروفي سؤالي بپرسد، گوشي را كه دستش ديدم دلم هري ريخت. آخر چطور ممكن بود من اينقدر به نويسنده اي كه (.........) نزديك شده باشم و اينگونه بي تفاوت باشم. آنطرف خط كسي نشسته بود كه  (...........) مرا از جا كنده و كوبيد به ديوار و زل زد توي چشمهايم و گفت (...........) تو ديوانه اي، تو عاشقي... آقای(...........) سوالش را از معروفي پرسيده بود و گوشي را گذاشته بود روي زانويش. من زل زده بودم به گوشي.

عباس معروفي... عباس معروفي... لعنت به من... چرا حرفي براي گفتن به او نداشتم.

«««« كاش مي شد جرات داشتم و گوشي را مي گرفتم و مي گفتم آقاي معروفي دوستت دارم، من هم مثل تو هستم،‌ من هم عاشق هدايتم، من هم تمام نوشته هايم بوي ياس و نااميدي مي دهد، من هم دوست دارم از اينجا بروم »»»» 

(...........)

ولي حرفها در گلويم گير كرده بود. من مرد آن نبودم كه جلوي جماعتي چنين سخن بگويم با نويسنده محبوب خويش. به ناچار :

«««« دستم را دراز كردم و گوشي را كه روي پاي (...........) بود لمس كردم. انگشتهايم را آرام بر رويش كشيدم و در دلم گفتم آقاي معروفي، كاش روزي برسد كه مثل تو بنويسم »»»».

*********

یک بار دیگر متنِ بالا را بخوانید تا دو تحلیل زیر را به سادگی دریابید:

تحلیل یکم:

متنِ بالا ( نعوذبالله و بلاتشبیه ) گویی نه درباره ی عباس معروفیِ ملحد معاندِ فراری، بلکه درباره ی یکی از اولیاء و انبیاء نوشته شده است به گونه ای که پتکیِ انجمنِ بقایی حتی جرات نمی کند گوشی را دست بگیرد و تنها با آه و حسرت، گوشی را دزدکی لمس می کند.

وقتی مهران، این گونه مفسده سازانِ فراری را برای ا ع ض ا ی انجمنش بزرگنمایی و اسطوره می کند و با اِهِن و تلپ طَمطَراقشان می دهد، طبیعی است که پتکی های پامنبریِ او ذلیل و مستکین و مستجیر در پای عباس معروفی ها به لرزه بیفتند.

راستی! آیا بقایی خبر دارد که اگر عباس معروفی پایش به فرودگاه تهران برسد، چه خواهد شد یا خبر ندارد؟ اگر با وجود اطلاع از سوابق و وضعیتِ عباس معروفی با او ارتباطِ علنی گرفته و با آب و تاب «عباسِ فراری» را برای اعضای انجمنش اسطوره کرده که خب دیگر، حساب مهران با کرام الکاتبین است. اما اگر همین طور تصادفی یک شماره تلفنِ خارج از کشور را گرفته و تصادفا خط روی خط افتاده و شانسی شانسی عباس معروفی گوشی را برداشته که این حرف دیگری است و حق با مهران است که می گوید محتواهای مجاز در انجمنش عرضه می کرده. البته کاری به عکس صادق هدایت و ... که هنوز بر دیوار انجمن آویخته نداریم. و یا تجلیل از نویسندگانِ ضدنظام که هنوز در سایت ایشان چشمک می زنند.

تحلیل دوم: ( در پاسخ به این که مهران تاثیری بر پتکی نداشته و یا توان تاثیرگذاری نداشته)

حمید پتکی در نوشته هایش از بقایی این گونه یاد می کند:

«««« رئيس بزرگ جناب بقايي (بقاء الله عمره!) »»»»

«««« جناب بقايي »»»»

«««« جناب بقايي »»»»

«««« جناب بقايي»»»»

جالب اینجاست که تاثیرپذیریِ شخصیتیِ پتکی از بقایی به حدی زیاد است که علاوه بر القابِ فوق، حتی حرکات عادیِ مهران نیز در چشمِ او بسیار «مبارک»، «جذاب» و زیباست:

به جملات او دوباره دقت کنید:

- جناب بقایی ميكروفون به دست و با همان آرامش هميشگي لم داد روي صندلي (........)

- در حركتي زيبا «««« جناب بقايي »»»» گوشي بي سيمي كه در دستش بود سر و  ته كرد و دهني گوشي را همچون بي سيمي جلوي «««« دهان مباركش گرفت. »»»»

حال باید از مهران پرسید:

آقای بقایی دم خروسِ ابراهیم گلستان و معروفی و ربیحاوی و .... و جملاتِ متعددِ ضد نظام مقدس جمهوری اسلامی از دهان سایتتان آویزان است. قسمِ « خدا را گواه می گیرمِ » شما توفانی را که کاشته اید نمی خواباند رئیس جان!

امروز اگر آن دهانِ مبارکی که پتکی درباره اش نوشت را در حمایت از شاگردِ دیروزتان نمی جنبانید لااقل دیگر در حق ایشان بی وفایی نکنید ...

حقا که رئیس انجمن هم بود رئیس انجمن های قدیم.

به قولِ یکی که می گفت: « بیچاره پتکی که روی دیوار انجمن کی یادگاری می نوشت!!! ».

ضمناً اصلا لازم نیست که مهران بقایی خود را فقط بابت عملکردِ پتکی پاسخگو بداند.

مهران خان بیاید و پاسخگوی سایت الفبای خود و محتواهای درون انجمنِ خود باشد. این آقای رئیس انجمن در چند روز گذشته با زرنگیِ نیمه تمام!! سعی کرده این گونه جلوه دهد که اگر پتکی کفر نوشته به من چه مربوط است؟

بقایی خان بروند و پاسخگوی حضورِ نویسندگانِ از کشور گریخته و بعضاً لاخدا در کنفرانس های انجمن خودشان باشند. پاسخگوی یادداشت های خودشان در سایت الفبا باشند، پاسخگوی مقایسه ی شجره طیبه بسیج مستضعفان با گارد سرخ مائو چین کمونیست باشند. پاسخگوی توهین هایشان به در و دیوار و زمین و آسمان شهر باشند. پاسخگوی فحاشی و اهانت به نویسنده ی بزرگ معاصر، استاد رضا رهگذر باشند که فقط وزن کاغذهای رزومه ی ادبیِ ایشان از وزنِ تمام ساختمان انجمن مهران و محتوای زنده و بیجانش بیشتر است.

امروز عجبِ ما از اشخاصِ حقیقیِ شهرمان است که برای اعاده حیثیت به دادگاه ها مراجعه نمی کنند. حقیقتاً فحاشی ها و اهانت هایی که مهران در فضای جهانی اینترنت به برخی همشهریانِ عادی و مسئولانِ دستگاه ها و نیز مفاخر تاریخیِ شهرستان دزفول کرد بسیار شرم آور و دل آزار بود. عجب از افراد موردِ اهانتِ وی است که امروز ساکت نشسته اند و برای احقاقِ حق و حقوق و آبروی از دست رفته شان هنوز اقدامی نکرده اند.

مهران با پرداختن به موضوعِ پتکی دارد نعل وارونه می زند و در لفافه ی دفاعِ نیم بند از او، موضوعات را به سمت پتکی سوق می دهد.جان کلام اینکه:

اصلِ موضوعِ مهران اصلاً نوشته های پتکی نیست بلکه دستنوشته ها و عملکرد خودش است.

مهران خان ! لازم نیست با دست و پا زدن، همه نگاه ها را متوجه پتکی کند تا با قربانی کردن او، خود از مهلکه ی عملکرد خودش در انجمن و نوشته هایش در سایت الفبا بگریزد. ( البته بگذریم که جمله هایِ - مثلا دفاعیه اش از پتکی - بیشتر بوی جراحیه می دهد تا دفاعیه ).

بقایی سعی دارد این طور جلوه دهد که پتکی خیلی جسور بوده که جرات کرده آن نوشته کُفرچکان را علنی کند. اما همه بدانند پتکی همیشه از جسارت!! و شجاعت!! مهران در بیان مطالبِ تند و قرمه سبزیانه متعجب و شگفت زده بوده و جسارت مهران را بارها ستوده است.

 اکنون تا مهران دوان دوان نرفته و آثار ستایشِ عبدالکوروش از جسارتهای مهران را از دامنِ صفحاتِ سایت الفبا نزدوده این جملات را که پتکی در کامنتینگ الفبا نگاشته بخوانیم، بخوانید و بخوانند:

این متنِ پُستِ افولِ خردِ مهران در سایت الفبای خودش است که در حمله و توهین به جامعه مداحان اهل بیت(ع) قلمی کرده است: (اردی بهشت 90)

این هم نظر پتکی جسور!! درباره همین نوشته مهران است:

این هم متنّ تند دیگری از مهران بقایی که در آن نظام را متهم به فریبکاری افکار عمومی نموده و ...:

این هم یادداشتِ پتکیِ بیچاره که از جسارت بیان جناب بقایی به وجد آمده و سخن می گوید:

 

دقت کنید، بقایی در پاسخ به کامنت پتکی سعی دارد اوج تسلط روحی روانی خود از هجمه به نظام را نیز به نمایش بگذارد لذا در انتهای کامنت، عبدالکورش سرماخورده را به مصرف شلغم ترغیب می کند.

آری «ح.پ» که به زعم مهران و دیگران برای نگاشتن کفریاتش خیلی جسور بوده، خودش شیفته جرأت رئیس بزرگ انجمن و تراوش کلمات از دهان مبارک اوست. صحیح آن است که «ح.پ» شدیدا تحت تاثیر و متأثر از جسارتهای قلمی مهران بقایی کارش به اینجا کشید.

جوان نگون بخت وقتی می دید با تندرویی های بقاییِ جسور برخورد نمی شود اندک اندک جرأت گرفت و در شیب افتاده و ترمز برید. اما او که به نسبت بقایی راننده ای ناشی بود نمی دانست مهران علاوه بر ترمز از دنده یک هم استفاده می کند. مروری بر سیر نوشته های وبلاگ پتک، به خوبی آشکار می سازد که از پاییز سال 89 تا دی ماه سال 90 ضریب رشد جسارت های ساختار شکنانه وی در دستنوشته هایش نسبت مستقیم با زمان حضور، عضویت و دوستی وی در انجمن منحله بقایی دارد.

عبدالکورش و آقازاده بقایی ( نوروز 1390 در بهارگشت سدکرخه )

همه هشیار باشید: امروز که پتکی در عمق دره ی انحطاط در حال سقوط است، مهران در بالای دره خودش را قاطی تماشاچیان کرده و دارد چهار کار انجام می دهد:

1- داد و فریاد می کند که : « حقش بود، خوبِش شد خیلی تند می رفت، بد می رووند .... »

2- با پرتاب سنگ و صخره به سمتِ ماشینِ شاگردش همه نگاه ها را به سوی عبدالکورش سوق می دهد تا کسی فرصت نکند به مهران نگاه کند.

3- لابه لای این شلوغ بازی ها، مدام تکرار می کند « من چه گناهی دارم که اون رفته توی شیب؟ »

4- دیگر بیگناهانی را که به طور گذری گاهی مشتری اتوبوس انجمنش بوده اند تحریک می کند که « شما هم حرفهای منو تکرار کنین. »

بقایی الفبا بداند!

مردم دزفول هشیارترین و زبل ترین مردمی هستند که صدام و جهان غرب به چشم دیده اند، مهران که سهل است.

لذا بهتر است نگرانِ سوابق کارهای خود باشد تا نگرانِ تبعات کارهای ح.پ.

درباره میزانِ ارتباطات یا تاثیرات بقایی بر ح.پ، آنهایی که باید تحقیق کنند می کنند و منتظر حرکات زیگزاگ  مهران نیستند.

توصیه:

به صحنه تصادف دست نزنید و نوشته ها را جرح و تعدیل نکنید. چون بد از بدتر می شود. پلیس مدت هاست در صحنه ایستاده کروکی کشیده و دارد نگاه می کند.

البته باز هم خودتان صلاح می دانید.

برای شما و ح.پ آرزوی عاقبت به خیری داریم. خدا عاقبتتان را به خیر کند ان شاالله.

یادآوری پایانی:

طبق یک عادت قدیمی که آقای بقایی دارد، این روزها سعی می کند که دیگران را وارد بازی کند تا خود را از معرکه خارج کند. بدین منظور به بقیه اعضای انجمن این گونه القا می کند که شما هم باید به فکر باشید وگرنه شما هم گیر قضیه هستید. این موضوع باعث می شود که برخی از اعضا هم به فکر بیفتند و ارتباطات و تلاش ها و لینک هایشان را فعال کنند. اما آقا مهران غافل از این است که دست وی در به کارگیری این تکنیک رو شده و دیگران نیازی ندارند خودشان را درگیر مسائلی کنند که بقایی به تنهایی باید پاسخگوی آن باشد.

در واقع به صِرف حضور در جلسات انجمن که کسی گناهکار نمی شود و این چیزی است که مثل روز برای همه روشن است.

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:38 توسط ناصر ملکی |